تبليغاتX
ابوالفضل حسنی Abolfazl Hasani

  بازگشت

آرشیو وبلاگ

پست الکترونیک

پیوندها

چت نشینی

 

همانم! همان سرِ صبح از خانه در زده ...
کت و شلوار اتو خورده ....
یقه آستین هندوانه بُر....

چرا چِت کرده ام خدا؟!
چرا گیجم ؟؟

امیرپارسا اَلان  خوابانده زیر گوش رخت آویز...
پارمیدا با عروسکش چنگ به چنگ شده ...
گازهم افتاده روی  دنده ی لج ....

کجایم کجا ؟؟
این خیابان کجاست؟؟
 کوتاه نمی آید چرا؟
این همه قصابی  ؟!
سیخک ها را ببین ....
رسیده ام به دیواری که جا برای اعلامیه زدن ندارد!
مرگم گرفته مگر؟!
یا جل الخالق ....
این تابلو انگار طلب کار است!
زحمت مادرت را ما نکشیده ایم اسکلت!

آسمان هم که دارد کم کم می شاشد به زمین...

دهانت با هیچ قالب پنیری قاب نشد! قار قارت کو؟
ای سیاه یخَکی لای چنگردرخت، با توام !
آن بالا بالاها....     
محله ای ندیدی پر ازکتانی و توپ ...؟
سردرآوردن یکهویی کهنه خراز کوچه؟
صدای زن همسایه از بالکن ؟
پیچیدن یک ساک دستی اناراز سر پیچ؟ گل خوردن دروازه!؟

پدر! چرا مرا کاشتی؟ مادر! چرا برداشتی؟

ای خداااا!         من کجایم کجاااااا؟
از هر کجای این شهرکه می روم  از "اعدام " سر در می آ ورم از "کشتارگاه" ...

 

و در ادامه، تمام "آینگی ها ی کوچه بیستم" را تقدیم می دارم به دوستان خوبم: مهرداد فلاح ،جلیل قیصری، مهدی حسین زاده، نسترن مکارمی و عاطفه صرفه جو

 


ما کتانی پوش              آنهاپوتین به پا
ما می دویم آنها دنبالمان ....

آینه ای تدارک دیده ایم از شیشه ی بلند بنگاهها، مغا زه ها !....
می بینیم و می گذریم

چهار راه اول قفل
دود ازسر و وضع اتوبوسها فورا ن ... 
زباله ای نیست دیگر تا وسط آسفا لت باز یافت شود؟!
هرچه هست خرده شیشه؟!
کو پس کجا ست خربزه ای تا خیابان را به لرز آورد ؟!
ما داد می زنیم آنها می زنند

اینجا کمی تاریم!
 داد و قال مان نیافتاده است!

چهاراه دوم توی لاک خودش!
دست به سیاه و سفید نزده!
چندتابلو فقط سیخ سیخ ایستاده!
اشک آور نمی زنند چرا؟!
 یکهو سوختن مان گرفته انگا ر،
می سوزیم......

اینجا کلاً دودی ....

چهار راه سوم واویلاست
تیزی کشیده اند
تیغ می زنند
تیرآهن حواله می کنند
چوب و چماق و چکش و قیچی یکی  کرده ا ند اینجا
تا می خوریم  می زنند تا می خمیم  می خوریم

چیزی هست آیا که خرد و خمیر نشده باشد اینجا !؟
حالا چه برسد به آینه ی ما!؟

چهارراه بعدی ....؟؟
چهارراه بعدی بعدی....؟؟
چهارراه بعدهای بعدی بعدی ... ؟؟

 



                                              علی جهانگیری


جا عوض کردن ها را پسندیدم و اینکه خیلی صمیمی دکلماسیون های متفاوت را کنار هم مینشاند ، صداهایی که در تمام طول کار دوش به دوش هم میروند و همدیگر را می یابند . کاری با چند صدا و چند عبور و صمیمی و زیبا... این موقت برای شروع ، اجازه بدهید کارهای دیگرانتان را هم مرور می کنم تا به نسبتی از نسبیت و نسب برسم
 


                                      هوشنگ ملکی

 
یک منولوگ که از ذهن جمعیت روایت می شود اما با استیل ابوالفضل حسنی. این نوع توصیف لبه های خیلی تیزی دارد که در تیز بودن تعمد دارد و زبری اش آمده تا نوازش نکند ، آمده تا خراش بدهد ، آمده بتراشد تا عمق استخوان.
توصیف ها با تمام مستند بودندنش با تمام مستقیم گویی اش یک لا یه ی دیگر هم در ذهن ایجاد می کند که این روایت دوم خواندنی تر است ، تصویری که در آینه های تمام قد مغازه ها افتاده است ، تصویر هایی که بعد با پیشرفت روایت و حمله ی گروه رو در رو خرد و خمیر می شوند.در این متن ما هم انگار کتانی پوشیده بودیم و نفس نفس می زدیم.
 
 
                                            جهان گیر دشتی زاده
 
 من اززبان شعرتان خوشم میآید ..متفاوت است، کلمه هارا بازیرکی به بازی میگیری وکنایه ای سخت وسنگین واژه هایتان راملتهب میکند...زبان خودتان رادارید ..خشم وتندی وهیجانی تب آلود درپیچ خم شعرتان تاب میخورد..یک نوع آتشبازی ...زیباست ...ولی گاهی کلام ومنظور راکش میدهی وموسیقی شعررا زخم میزنی ...شاید هجوم احساس تندتان مجال ملودی موسیقی را تحمل نمیکند که روان وآرام پیش بتازد ..که گه گاه ابهامی تصاویر شعرا کمرنگ میکند..اما آن مهم که باید شاعربرجا بگذارد میگذارد..وهمین بسنده میکند..
 
 
                                                       مهر
 

این سردرگمی و این اضطرابی که متن تو را برداشته و این تنهایی و بیچارگی راوی ، چیزی واقعی و واقعیت آدم هایی ست که ما ، در این مملکت گل و بلبل ! می بینیم ! این جا طنز سیاهی که زبان را غنی و پر تپش می کند ، دیگر دلمشغول ادا و اطوار "شاعرانه" نیست . این خود زندگی ست که این متن را برکشیده و این "متن" است که به زندگی معنا بخشیده . بله ، این حمله به خود و این حمله به زمین و زمان را بارها تجربه کرده ایم ، ولی متاسفانه کم تر در شعرهامان بروز می کند . این جوری هاست که شعر خلاق ، تمام زر و زیور فرهنگ قلدر مسلط را بی اعتبار می کند و تمام این شعار های پوچ و توخالی رایج بر زبان اهل سیاست و روزنامه را از سکه می اندازد ...

                                                مهدی حسین زاده


کار خوبی در آمده این کوچه ی 21 شعری که خودش است بی ادعا بدون فاخر نمایی تصنعی در زبان و فرم .... کاری که می شود باورش کرد و همراهش شد
برخی شعر ها نه پیچیدگی فرمی دارند و نه زبانی اما در کنار این همه خود دارای لایه های گوناگون ژرف ساختی اند و این نه آنکه شعر تنها مدیون محتوا باشد بلکه خود زبان و برخورد شاعر با زبان و نوع حرکت های فرمی در آن ابعاد شعر را ترسیم کرده ...
در این شعر با چیزی فراتر از حیطه ی متن مواجه نیستیم : شعر در اتمام ادامه نمی یابد (سپید خوانی ها و ادامه های فرمیک ) اما در همان ابعاد اجرایی خود دارای
حجم های زیبا شناسانه با زبانی ساده و بدون تکلف است و اعتراض ها و درد ها نیز
خود واگویه هایی شاعرانه در متند :
اینکه روایت مندی کار با خلق فضاهایی یکه از راوی درون متن و با ورود به حیطه ی زندگی درونی کارکتر و همراه کرده خواننده با این اتمسفر شعر را به جریان می اندازد
و متن را بیش از آنکه وامدار فرامتن کند وامدار "نگاه ویژه ی خود" می کند.
چیزی که شاید در متن پیشین عکس آنرا شاهد بودیم : یعنی یک سوژه به عنوان یک حادثه ی فرامتنی شریان اصلی را در دست داشت و شاعر می کوشید با روایت این حادثه به آن حرکتی درونی _ متنی بدهد و آن را به حوزه ی شاعرانه وارد کند که همین افتادن در دام واقع نمایی حادثه< شعر را از متنیت جدا و به متنی گزارشی بدل کرد.
 
چند نکته
------------

اولین گزاره ی شعر گزاره ای مبهم است گرچه معنای آن قابل در یافت :

(همانم! همان صبح از خانه "در زده" ...) که احتمالآ شکل صحیح آن این بوده :
(همانم! همان صبح از خانه بیرون زده ...)

گزاره ی (زحمت مادرت را ما نکشیده ایم اسکلت!) که واضح نیست به چه چیزی اشاره می کند

و نیز : (ای سیاه یخَکی لای چنگردرخت، با توام !) که اگر به کلاغ دارد اشاره می کند اجرای این سطر کمی عجیب می نماید : آن واژه ی چنگر که اگر اشتباه نکنم نام نوعی پرنده ی مها جر است با رنگ سیاه که آنرا شکار می کنند . حال باید پرسید چگونه می توان شاخه های در خت را به این حیوان تشبیه کرد با آنکه خود کلاغ هم به لحاظ رنگ تقریبآ با آن برابر است و نیز اینکه این ترکیب سازی چه حوزه ی زیبا شناسانه ای دارد ! ؟

و در پایان بندی :
(از هر کجای این شهرکه می روم یا از اعدام سر در می آ ورم یا از کشتارگاه ...)
که به لحظ محتوا نوعی سیاه نمایی اجرایی می بینیم که غلظت آن بر غلظت اجرایی شعر می چربد و شعر را کمی به سمت سطح می آورد . بادر نظر گرفتن این نکته که شعر کار خود را در همان سطرهای خود کرده و نیازی به اتصال به پایان بندی اینچنینی ندارد.

رویهمرفته شعر خوبی از ابوالفضل حسنی خواندم که دارای ظرافت های اجرایی بود که به خاطر وضوح از اشاره به جزییات آن خودداری می کنم.




                                                        مصطفا فخرایی

تاکید بر ایجاز و تراش خوردگی شعر و بهره گرفتن از عناصر عینی و پیرامونی جهت بیان ذهنیات ، تنوع لحن و اجرای مناسب شعر را خواندنی کرده است.
 
                                                           
                                                              سیتـــــکا


عناصر زیبا و لحنی متفاوت بر خوش رخسارگی شعر افزوده . اشاراتی از اشاره های مبرهن که وضوح ایجاز را نشان می دهد .واژه ها یک سر و گردن از شعر سرترند


                                                                   خواجات
 
اوج و فرود دارد کارت مهربان . گاه زبان و فرم را رها کرده ای و گاه در کنترل داشته ای . خواندنی بود کارت .


                                                              حبیب شوکتی نیا
 
اول از دومی بگویم که برایم آشنا بود .
نمی دانم کجا نوشیده بودمش قبلن . آخر شعر روشن تر از فراموشی ی من است.
دوم به اول برگردم :
این تجاهل الواقعی که ابوالفضل را فراگرفته ، کنایه یی بیش نیست به ما که گرفتار روزمره گی های مدامیم در کوچه ی بیست و یکم این شهر شلوغ.اما مگر چند نفر از ما به آن حس خودیابی شاعر رسیده ایم که بر قصابی سیخک ها را عیان تر ببیند و اعلامیه اش روی دستش یخ کند . و ایا این از کوتاهی دیوارست یا ما ؟ابوالفضل می گویدکوتاهی از ماست . چه باز حرف از روزمره گی های مدام است در پیچ بعدی ی کوچه و گلایه ی او از کسانی که درین کوچه اسیرش کرده اند تا خودش را در نیابد و از هرکجای این شهر که برود کشتارگاهی از اعدام پیش رو ببیند. با همه ی انکسار ساختاری این شعر ، عجیب حال و هوایم را ابری می کند .

 

 

 


 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 2:59  توسط ابوالفضل حسنی  | 

Design by Mehrdad Arefani &
Copyright 2008 ©Mehrdad Arefani