یال وکوپال به تن این درخت می مالید برف می بارید
قندیلها ازشاخها از برگها آویزان! باد زوزه می کشید
پیچیدم از مارپیچها پیچیدم
یکی دیگر آنورتر، یال و گردن به سنگ می مالید برف می بارید
بغل این کنده ایستاده بود
من برای درختها آب آورده بودم
داشتم سیم خاردارمی کشیدم
میخ روی سنگ ،سنگ روی میخ می کوبیدم
صدایم بلند شده بود
ترانه از لبم تا لب آسمان می دوید
آسمان با سیم وسار بالای سرِِِما سیاه...
دور تا دورمان گزنه،فنس و گزنه....
علف کنار علف کز کرده رشته رشته یال لابلای علف!
چند تا سُم بُر خورده با اینهمه سنگ و تکه تکه بُلوک!
این جوب!این جوب! داردازروی نعش یک اسب ،به تک می دود می رود!
مهدی حسین زاده:
اگر در نظر بگیریم که این کار از 3 بخش زمانی تشکیل شده در روایت (که شاعر هم با فاصله به ما نشان می دهد) :
بخش 1
______
یال وکوپال به تن این درخت می مالید برف می بارید
قندیلها ازشاخها از برگها آویزان! باد زوزه می کشید
پیچیدم از مارپیچها پیچیدم
یکی دیگر آنورتر، یال و گردن به سنگ می مالید برف می بارید
که حضور شاعر میان درختان و "بارش برف" را داریم و اسبانی که نشان داده می شوند
بخش 2
_______
بغل این کنده ایستاده بود
من برای درختها آب آورده بودم
داشتم سیم خاردارمی کشیدم
میخ روی سنگ ،سنگ روی میخ می کوبیدم
صدایم بلند شده بود
ترانه از لبم تا لب آسمان می دوید
درپروسه ی زمانی دیگری اتفاق می افتد چرا که در این بخش شاعر دارد به درختان آب می دهد در صورتیکه در بخش اول ما شاهد بارش برف هستیم و آب دادن به درخت حین بارش برف منطقی به نظر نمی رسد.
بخش3
________
آسمان با سیم وسار بالای سرِِِما سیاه...
دور تا دورمان گزنه،فنس و گزنه....
علف کنار علف کز کرده رشته رشته یال لابلای علف!
چند تا سُم بُر خورده با اینهمه سنگ و تکه تکه بُلوک!
این جوب!این جوب! داردازروی نعش یک اسب ،به تک می دود می رود!
این بخش هم گویی در زمان دیگری اتفاق می افتد چرا که در بخش دوم شاعر نصب "سیم خاردار "را خبر می دهد اما در بخش سوم آمده:((دور تا دورمان گزنه،"فنس" و گزنه.... )) و نیز(( تکه تکه بُلوک!)) که در بالا از آنها خبری نبود
گویی شاعر با 3 برش زمانی فروپاشی باغ یا جنگل محصور را به خواننده نشان می دهد و اسب ها که با مرگ پایان می پذیرند.
اگر کمی دقیق شویم در بخش سوم با غیبت درخت هم مواجه می شویم که شاعر
به گونه ایی غیر مستقیم از بین رفتن درختان و جنگل را با جایگزینی"تکه های بلوک"
که برای ساختن بنا یا هر چیز دیگر استفاده می شود و "فنس"
که همان سیم خاردار مدرن ماست !!!!!؟؟؟؟؟؟؟ البته کمی گرانتر .........
تمهیدات اثر
__________
این شعر شعر حس آمیزی و تصویر است جایی که حضور انسانی در غیاب و طبیعت به حضور می اید ....تلفیقی از طبیعت , درخت , اسب , شاعر و مرگ ..............
این شعر یک ناخوداگاه درونی دارد که چفت عناصر متنی اند نه از آن دست که
دست مولف را رو کند و رنگ و لعابی تصنعی به کار بدهد . با چند باره خواندن شعر در می یا بیم که شاعرکمترین دخالت را در متن دارد (برعکس برخی متن های پیشینش) و تمام و کمال در خدمت متن است ........ حتی اثر را ادامه نمی دهد می گذارد متن منش طبیعی خود را پی بگیرد.
تصویر سازی ها
_____________
یکی از نقاط برجسته ی این کار تصویر سازی ها ست که با زبانی نرمال به دور از بازی زبانی عجیب و غریب که گاهآ حسنی مرتکب ان می شود به پیش می رود:
حضور تصویری "برف" با تکرار آن که ریتم مناسبی به گزاره ها می دهد و قندیلها و زوزه ی باد کنش تصویری کاملی به حس آمیزی تصویر درشعر می دهد در میان دو بند:(یال وکوپال به تن این درخت می مالید برف می بارید) و (یکی دیگر آنورتر، یال و گردن به سنگ می مالید برف می بارید)
ایستادن اسب در کنار کنده ی درخت :(بغل این کنده ایستاده بود) سکون اسب و هم جواری در کنار کنده ی درخت و نه درخت در برابر حرکت کوبش (میخ روی سنگ ،سنگ روی میخ ) جدا از تصویر سازی عینی به گونه ایی پیش در آمد حادثه نیز هست که با زیرکی به خواننده نشان داده می شود و از مرگ اسب و پیش روی سیم های خاردار در متن خبر می دهد:
سکوت و سکون اسب و کنده ی درخت در برابر حرکت ضربه ها ی سنگ و میخ و صدای ترانه که تا اسمان بلند است : پیشگویی حادثه پیش از وقوع !
نشان دادن فضای "سیاه "در بخش پایانی با بهرگیری از تجانس اوایی و حرف ((س))
در گزاره :
((آسمان با سیم وسار بالای سرِِِما سیاه...)) هنگام که به صدای بلند خوانده می شود نمود بیشتری می یابد: نشانه های بصری با سیم و نیز پرواز سارها (که خود سیاهند) و نیز جایگزینی "شاخه ها و درختان" با "گزنه" و "فنس":
(دور تادورمان گزنه, فنس وگزنه) نمودهای عینی خود را در متن به رخ می کشند و در صدد نشان دادن محتواهای متن هستند.
در بخش های پایانی کار که با بهترین تصویر پردازی ها در شعرهای اخیر حسنی مواجه می شویم , تصویر هایی که در پراتیک نوشتن نشان دادن آنها بدون دوربین کاری بسیار سخت است:( علف کنار علف کز کرده رشته رشته یال لابلای علف!)
هوشمندی شاعر در نشان دادن "یال اسب" بانزدیک ترین شکل آن در طبیعت یعنی "علف"که حتی به هنگام دویدن اسب مانند پیچیدن باد در علفزار تصاویر همسانی دارند و نیز هم جواری تصویر سم "اسب" با "سنگ" و تکه های بلوک
از درایت شاعر و حس قدرتمند او در مواجهه با طبیعت خبر می دهد. و همچنین بند پایانی که 2 قسمت قابل تامل دارد:
1. حس آمیزی تصویری : یعنی مرگ اسب و گذرن کردن جوی از روی اندام اسب
2.حس امیزی شاعرانه: بخشیدن فعل حرکتی ((به تک دویدن)) که مختص اسب است , به جوی : ادامه ی سکون بخش دوم و ادامه ی حرکنت اما این بار با جوی
((این جوب!این جوب! داردازروی نعش یک اسب ،به تک می دود می رود!))
این شعر اگر از بخش 2 که کمی از ریتم زبانی کاسته شده و نثروارگی ان غلیظ تر است (که آن نیز مخل در اثر نیست) بگذریم با شعر خوبی مواجه شده ایم که خواننده را به لذت خواندنش دعوت می کند : لذت طبیعت نوشتار .....................
مهتاب کرانشه :
گرچه این کار جاهایی به نثر نزدیک می شود اما به نظرم یک شعر کامل است.یک روایت کاملا شاعرانه .مثل یک فیلم تصاویر از جلوی چشم می گذرند.در جاهایی این شاعرانگی در هم آوایی کلمه هابه اوج رسیده مثل این سطرها:
آسمان با سیم وسار بالای سرِِِما سیاه...
دور تا دورمان گزنه،فنس و گزنه....
محبوبه میم:
این شعرت دقیقا از هما نهایی ست که گفتم دارم دنبالشان می گردم .شعری که پل زده بین بیان احساسی - تغزلی اشعار قدیمت (غزلها) و کارها ی زبانی جدیدت . زیبایی وروانی را از یک سو دارد وکشف کلمات که در جای خود نشسته اند درست در جای خود - حالا با کمی دست کاری ها که بعد احتمالا دست می بری به جاتر هم می شود_ وتصاویر پل معلق هستند بین کلام وحس بین زبان وارگی شیئ یا شی وارگی زبان واحساس ونگاه شاعرانه به جهان داشتن .لطافت وعمق بی هیچ نشانه ای از زمختی یا به رخ کشیده شدن زبان .
شعرت خالص ست ابوالفضل ونشان از کسی دارد که در عالم شاعری راه خود را پیوسته می رود .
از مادیان سفید تا بارش یال.از ترانه تا لب. از سیم تا سیاه. از فنس و گزنه تا سم و سنگ. از نعل تا نعش.از عشق بازی اسب تا مرگ اسب. همه را چهار نعل دویدم .همه را رم کردم.همه و همه را در آخرین مانع , آخرین فنس , آخرین جوب , این جوب , این جوب, این جوب کوچه سوم , یال و کوپال به تنه این درخت می مالم................................................................................................. تصویر سازیتان بسیار دلنشین بود.مرا با خود به درون خود برد.حرمت واژه هایتان را نگه میدارم.لذت بردم.دست مریزاد آقای حسنی. خوشحال میشوم به وبلاگ من هم سری زنیدو نظر دهید. با شعر و داستان منتظرتونم.
رجب بذرافشان:
موقعيت مكاني كار ثابت و متغير است. ثابت به اين دليل كه توصيف خصوصيات كاركتر آغاز و انجام را در يك موقعيت جمع مي كند. متغيير به جهت تغيير رفتار كاركتر، و عامل كاركردي عناصر روايي، حالت شخصيت ها و استحاله شدن راوي در بحران.
با اين كه اشيا و عناصر در بستر پيچيده و ناهمسان، و گاه همساني دست به توليد انرژي و معنا مي زنند، اما روايت در لايه هاي زبان جريان شعري را منسجم و به ساختار نزديك مي كند.
شاعر با استفاده از صنعت لفظي به ساخت اثر موسيقي و به روايت حالت (شكل) مي دهد. واژگزيني و چينش واژگان متضاد و مترادف نظير؛ (يال و كوپال)، (شاخ و برگ)، (پيچ / مارپيچ)، (ميخ / سنگ)، (سيم / سار) و ...
تجانس آوايي متن از همنشست و تكرار كلمات مشابه و متناقض موقعيتي بوجود مي آورد كه باعث فضاسازي و تحرك زمان در موقعيت هاي مختلف است.
و ظاهرا متن تابع عدم توالي زمان است، نه مكان.
در اينجا فرو ريزش توالي زمان متن است كه موجب تغيير موقعيت و پيجيدگي در لايه بست فرم و زبان شده است
…
یا علی
مهرداد فلاح :
می شود با این شعر همراه شد و به چند سو سفر کرد : یکی از دیگری هولناک تر!
در یک برداشت مثلن روان شناختی ، شاید اسب هایی که در این کار می بینیم و همه شان هم سر به نیست می شوند ،بیانگر بدویت و تفرد و آزادی ذاتی ای باشند که آدمی در روند جامع پذیری، این همه را ناخواسته از دست می دهد. فردی تر که نگاه کنیم ، در این سفر کابوس وار ، به آن چه هنوز جایی در نهاد "من" دارد اما بی منظور و تعریف ناپذیر، می رسیم ...
از سمت دیگر اگر برویم ، می شود در این شعر ،گذر تاریخی آدمی را از طبیعت به شهر شاهد بود و چیزی که در این گذر از دست رفته ، همانی ست که در وجود "اسب "ممثل شده انگار...
و دیگر این که آینده با هزار پا همیشه از ما فرار...
.........................................................
..
..
..
از سیاهی نیست که می ترسم از خودم که آدم!........................................................
جلیل قیصری:
در هم تنیدگی نحوی کلمات با حذف حرف اضافه و گاه ربط سویه های ارجاعی به جملات می دهد و این خوب است در کار شاعر .حضور جمله ی -قندیل هااز شاخها...وباد زوزه می کشید-اگر برای فضا سازی قابل توجیه باشد دو جمله ی -صدایم بلند...و ترانه از لبم تا...-گمان نمی کنم دست کم با این مضمون محمل حضور داشته باشند .در مصرع پا یانی -به تک می دود می رود -گمان می کنم فعل -می دود -قابل زدایش است چرا که واژه ی -تک-هم تک و تنهایی را تداعی می کندو هم دویدن را . گویا شعر می خواهد به نوعی از اسب افتادن اصالت های قومی را بگوید و با تداخل اسب و سوار در مرگ و گریه حدس هایی را هم بر می انگیزد اما این مضمون پر دغدغه ی شعر معاصر می توانست با عناصر -بلوک و سیم خار دار -و در نهایت فضا سازی دیگر گونه تر خوشتر از این هم بنشیند .
تینا پیرسرایی:
فضاهایی که در این شعر و شعر قبلی برایم تداعی شد،به واسطه موسیقی بدون هیجان و فرح بخشی که در زبان متن جاریست، ملموس می نماید و ناگزیر بردل می نشیند.دراین فضا درحالی که سرمان را اندک اندک بالا می آوریم تصاویر را یک به یک و بیشتر و وسیع تر می بینیم .از درخت شروع می کنیم و سرما حس می شود،کسی که درمیدان دید است و هنوز کاملا دیده نشده(یکی دیگر آنورتر، یال و گردن به سنگ می مالید)از حس ها به خوبی مدد می جوییم تا صحنه به تکامل برسد و می رسد.و اوج شاید اینجاست
( بغل این کنده ایستاده بود
من برای درختها آب آورده بودم
داشتم سیم خاردارمی کشیدم
میخ روی سنگ ،سنگ روی میخ می کوبیدم)
شاید خیلی عجیب بنماید اما حس کسی درمن است که با خونسردی تمام قصدخودکشی دارد و تنها به خاطر زمزمه همین زیبایی های غم انگیز و همیشگی است که آن را به فعل نمی رساند.
واین دلپذیر است که شعری بخوانی و بگویی موسیقی بی کلامی شنیده ای.هرچند کلیت این نوا بدیع نباشد ،موسیقی هرروزه باشد و تو را به وجد نیاورد.
مصطفافخرایی :
آن قدر شعر را صیقلی می دهی و واژه ها را به بازی می گیری تا همه چیز سر جای خود بنشیند و بعد بازی را شروع می کنی . سهم همه ی عناصر شعری محفوظ است( زبان - موسیقی - روایت - عاطفه - فرم و ساخت و ...) و این مرا ترغیب می کند که شعر را چند باره بخوانم و یال و کوپالم را به تن این درخت بمالم تا برسم به فضای دلهره آور - و به گفته ی عزیزمان رضا جمالی حاجیانی - فضای خوفناک- پایانی شعر که علف کنار علف کز کرده و رشته رشته یال لابلای علف !
رضا جمالي حاجياني:
علف کنار علف کز کرده رشته رشته یال لابلای علف!
...
بعضي سطرها اسب اند . يال پريشان مي كنند و شيهه مي كشند. شيهه مي كشند به بوي جفت همزادي كه در حافظه ي ما سم بر زمين مي كوبد و شاعر از گذر اين شيهه به فرمانروايي كلام مي رسد ....
دوست ناديده ي عزيز
نمي دانم چه نسبت و قرابتي ميان اين شعر و چند داستان محمدرضا صفدري است كه مرا به ياد خوفناكي فضاهاي نامكشوف ايشان مي رساند . آيا روايت اين شعر داستان گونه است يا داستان هاي صفدري شاعرانه . و نقطه ي ميانه كجاست . آيا جايي شعر وداستان هم را ملاقات مي كنند . جايي در نقطه ي صفر مرزي . كه مرز هر دو است و از آن هيچ يك به تنهايي نيست ؟
..
پنهان نمي كنم كه دريافت چنين حسي ميان سطرهاي بي بار و بند اين روزها بارها اتفاق نمي افتد . باري ، منتظر شعر آينده تان مي مانم
خيرالله فرخي:
دارم به زبان ات نگاه می کنم که دراز کرده ای تا همه ببینند و گز کنند طول و عرض اش را و رقص زبان ات نم نمک به وجدم می آورد که آهنگ نجیبی دارد و(رشته رشته یال لابلای علف) و (آسمان با سیم و سار بالای سر ما سیاه) ضرب گرفته اند تا ریتم آهنگ با ذهن ام هم نوا شود...اما هراس تو را نمی دانم یال و کوپالی که در پی یال و گردن بود زیر بارش برف و آن که بغل کنده ایستاده بود خود ترس بود یا چیزی شبیه ترس و یا آشفتگی ذهن شاعر است که ایجاد ترس می کند ...در انتهای شعر نعش یک اسب این گونه وانمود می کند که هراس به پایان رسیده باشد اما گمان می کنم که شعر تازه دارد اتفاق می افتد و مرگ اسب آغازی برای هراسی دیگر است و این فضای سرد و سیاه وهم آلود طنزی بوف کوری را در ذهن مخاطب ادامه می دهد...
اما (صدایم بلند شده بود) به دلیل لطمه زدن به ایجاز شعر حذف شود بهتر است
چون(ترانه از لب ام تا لب آسمان می دوید) کافی است و همان معنا را می دهد.
فدایت تا...
احسان مهدیان:
اگرچه کارهای تو بدلیل ویژگیهایی که دارد همیشه عطش خواندن را در من زنده می کند اما به همان اندازه نوشتن را سخت کرد.
رویکردی که در این سطرها بدلیل ویژگی زبانی می بینم بسیار تاثیر گزار و نوعی تنیدگی را با خود دارد که نتوانیم به تک معنایی قناعت کنیم چرا که سطرها آنگونه آغاز نمی شوند که در پایان با آن مواجه هستیم .
و این نقطه آغاز درگیری مخاطب با متن است .
یال وکوپال به تن این درخت می مالید برف می بارید
قندیلها ازشاخها از برگها آویزان! باد زوزه می کشید
پیچیدم از مارپیچها پیچیدم
یکی دیگر آنورتر، یال و گردن به سنگ می مالید برف می بارید
این وضعیت بدلیل مناسبات اثر در ادامه تغییر می کند اما متن وام و اتنسجام خود را از دست نمی دهد .
در انتهای کار دوباره به منطق اولیه بر می گردیم . فوق العاده تحریکم می کند که دوباره برگردم از اول بخوانم
چند تا سُم بُر خورده با اینهمه سنگ و تکه تکه بُلوک!
این جوب!این جوب! داردازروی نعش یک اسب ،به تک می دود می رود!
مهم تر ازاینها شعر خواندم و از خواندن شعر هرگز تمام نشدم .
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:12 توسط ابوالفضل حسنی
|